☰
✖

🌒Fictions Of Darkness🌘

A World Of BTS Fanfics from the deepest dark parts of my mind Read until dawn Hope you enjoy it Without having nightmares

📌Attrition Part 01📍
14:42 1405/7/22 | Hooram Akuma
📌Attrition Part 01📍

هلو هلو ملت وبلاگ دارک 👋 هورام می‌باشم و امروز اومدم بــــــــــا....!!!! 😎

پارت اول از فیک جدید و پرهیجان نووای عزیزم yay 👏

من براتون می‌ذارمش ولی مارو از نظرات قشنگتون محروم نکنید چون همه‌ی نظرات به دست نویسنده جونم می‌رسه بدون کم‌وکاستی

پس نگرانش نباشید و امیدوارم از خوندنش لذت ببرید 🥰

این شما و این هم پارت اول از فیک جدید NOVAی عزیزم با نام Attrition 💥

برای خوندنش حتماً برید ادامه‌ی مطلب

 

Title: Attrition
Genre: Angst, Mystery, Drama, Romance, Fantasy
Main Couple: Taekook / Vkook
Side Couple: HopeMin

 

مقدمه :

«بزرگترین ترسِ این جامعه، نه جنگ یا گرسنگی، بلکه “احساس” است. احساسی که به نام “هون” شناخته می‌شود؛ بیماری‌ای که هر کس به آن مبتلا شود، از چرخه نظم خارج شده و محکوم به نابودی است.

در میانه‌ی سایه‌های سنگینِ یک نظمِ نفوذناپذیر، دو نفر تلاش می‌کنند با ماسک‌های بی‌روح، از خود محافظت کنند. آن‌ها می‌دانند که کوچک‌ترین لغزش در نگاه یا ضربان قلب، می‌تواند تمام زندگی‌شان را به خاکستر تبدیل کند. اما وقتی مرز میانِ دشمنی و کشش، در هاله‌ای از ابهام فرو می‌رود، دیگر مشخص نیست چه کسی در حال شکار دیگری است و چه کسی در حال فرار.

آیا می‌توان در دنیایی که عشق را جرم می‌داند، به قلب خود وفادار ماند


سَحق پارت اول: 

همون‌طور که به خون خشک شده روی دست‌هاش خیره شده بود راه سرویس بهداشتی رو در پیش گرفت... با شنیدن صدای زنگ موبایلش وسط راه متوقف شد. گوشی رو از جیب پشت شلوارش بیرون آورد و به اسمِ ذخیره شده روی اون نگاه کرد : "رئیس" 

تماس رو جواب داد و بعد از قرار دادن موبایل بین شونه و سرش راهش رو ادامه داد :

 - بله قربان 

- چه خبر ... کیم؟ 

- حق با شما بود؛ تعداد قانون‌شکن‌ها روز به روز درحال افزایشه ولی این مورد جزو استثناها بود... بی‌ادبیِ من رو ببخشید قربان ولی مجبور شدم سرخود عمل کنم. 

- بهت اعتماد دارم کیم ... ولی می‌دونی که اگر خطایی ازت سر بزنه تو هم ... 

پسر کوچک‌تر مانع ادامه حرفش شد :

 - نا امیدتون نمی‌کنم قربان

بعد از شستن دست‌هاش از سرویس بهداشتی خارج شد. به شاهکار مقابلش که توسط خودش خلق شده بود نگاه کرد. نگاهش به سمت دیوار کشیده شد؛ و به علامت معروف خودش که با خون کشیده شده بود نگاه کرد و پوزخند زد بعد از انداختن نگاهی گذرا به اطراف ، کتش رو از روی دسته مبل برداشت و پوشید و به سمت در خروجی حرکت کرد . قبل از بستن در از توی آینه مقابلِ در نگاهی به خودش انداخت. مثل همیشه عالی به نظر می‌رسید بعد از اینکه مطمئن شد قیافه‌اَش چیزی رو لو نمیده از خونه خارج شد و به سمت مکان نامعلومی حرکت کرد.

 

مقصدِ مشخصی نداشت. فقط لازم داشت تا کمی قدم بزنه و فکرش رو آزاد کنه. حس عجیب اما آشنایی داشت. همون حسی که هربار بعد هر ماموریت داشت؛ همون حس غیرقابل توصیف که هیچ منطقی برای توضیحش وجود نداشت... همون‌طور که در منجلاب افکارش فرو رفته بود صدای گوش‌خراش چیزی اون رو به حال بازگردوند. سر چرخوند تا بتونه ناجیش رو پیدا کنه و در همین حین نگاهش به کامیونی که باسرعت به سمت شخصی که وسط خیابون ایستاده بود و به نظر غرق در افکارش بود حرکت می‌کنه افتاد... با سرعتی که نمی‌دونست از کجا اومده به سمت پسر کوچک‌تر دوید و اون رو به طرف مخالف پرت کرد. 

- حالتون خوبه ؟؟ 

پسر با گیجی که بعد اون اتفاق گریبان‌گیرش شده بوده زمزمه کرد: 

- اووو ... بله فقــــ... فقط متوجه اون کامیون نشدم ... 

- خوشحالم که حالتون خوبه 

- شما قلب بزرگی دارین ... اینطور آدم ها خیلی کم پیدا میشن جنابِ 

- کیم‌ ... کیم تهیونگ 

- خیلی ازتون ممنونم کیم شی

 

ادامه دارد...

نویسنده : NOVA
 

درباره

내일이란 게 없듯이
다음이란 건 없듯이
지금 내겐 눈 앞에 너를 뺀 모든 게
지독히 깜깜한 어둠이지

As if there’s no such thing as tomorrow
As if there’s no such thing as a “next time”
Right now, in front of my eyes, everything without you
Is a terribly pitch-black darkness


🍁Tel & Wattpad ID : @Dark_Mind_Fics⭕

 Main Email : Hooram.bts@gmail.com🆘❌

آخرین مطالب
پربازدیدترین مطالب
پیوندها
آرشیو
برچسب‌ها
نویسندگان
امکانات
.center { display: block; margin-left: auto; margin-right: auto; width: 50%; }
قدرت گرفته از بلاگیکس ©